شنیدم قصابئ محلتونو دزد برده اس دادم ببینم جــیگــ ـر منو نبردن
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
من بی بهانه و هوسی عاشقت شدم !
با هر تپیدن و نفسی عاشقت شدم !
حالا من و خیال تو هر شب نشسته ایم
یک شهر شاهدند بسی عاشقت شدم!
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
هر چند که نیستی به يادت هستم
من چشم به ره در انتظارت هستم
من بی تو وجود خویش را نشناسم
چون آینه محتاج نگاهت هستم
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
چه خوشبختم من
که دستان من
بوی تو می دهد هنوز...!!
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
آیینه های اتاق به شوق در آغوش کشیدن تو قد کشیده اند،
حق دارند !
که تصویر من ِ بی تو را هر بار پیرتر از پیش به رُخم می کشند...
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
بعضی ها از دور میدرخشند!
نزدیک که میشوی
یک تکه شیشه ی شکسته ای بیشتر نیستند!!!
که باید لگدی بهش زد
تا از مسیر نور آفتاب دور شوند و چشمان دیگری را
خیره نکنند و گول نزنند!!!
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
“دلتنگى”
حس نبودن کسی است که تمام وجودت یکباره تمنای بودنش رامیکند
دلتنگتم
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
مرا از خود رها کردی و رفتی
مرا انگه که تنها مانده بودم
ولی من باز هم هستم به يادت
اگر چه دور هستم از سرایت
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
ای دلبر دیرینه ام هر لحظه يادت می کنم
نقش رخت در سینه ام هر لحظه يادت می کنم
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
ابریشم سپید چشمانم
از يادت نخواهم برد
ایمان قلب پریشانم
از يادت نخواهم برد
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
اگر دلتنگی کم آوردی غصه نخور!
من به حای هر دویمان دلتنگتم!!!
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
تمـــام ماجرای من برای تو سه واژه شد
سه واژه جدا
مــن و ...
شب و ...
هـــوای تـــو...
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
یکی یه دونه س، یکی هم مـثل ما حتما دو هزار دونه داره دیگه! که یادی از ما نمی کنی
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
شب و روز میبـــارم..
تـــو فقط رنگین کمان لحظه هایم بـــاش!
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
برو با هر که می خواهد دلت گشت چمن کن
اگر خاری بگیرد دامنت را یاد من کن
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
رسوا منم وگرنه تو صد بار در دلم
رفتی و آمدی و کسی را خبر نشد
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
پیش هم بودن اگر دیروزها لطفی نداشت ارزش دیروزها را امروز باور میکنیم
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
آمد آن احساس ها را پس گرفت
از غزل ها لفظ "ما" را پس گرفت
در دلم احساس مجنون زنده است
یادش آمد...ادّعا را پس گرفت
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
شبیه موی بلندت که شانه ميخواهد
دلم برای تپیدن بهانه ميخواهد
تمام حرف من این است قسم به لبخندت
که خاک پای تو هم آشیانه ميخواهد
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
دلم بسیار ميخواهد فراموشت کنم دیگر
اگر چه میشوم تاریک... خاموشت کنم دیگر
نشانت میدهم مفهوم تلخ دل شکستن را
رها چون کوله باری کهنه از دوشت کنم دیگر
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
ای مه تابان ای تو بی همتا
ای تو عشق من، تنهای تنها
ای بهار من ،برتو دل بستم
پیش من بازآ ، بی تو بشکسته ام
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
گاه شبها تا سحر,یکریز يادت میکنم
ازسحر تا شام فردا نیز يادت میکنم
موجب شرم است من اینگونه یادت میکنم
وای بر من تا چه حد ناچیز یادت میکنم
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *